تبلیغات
Sampadi
وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان
DarkPrince (7)

موضوعات
عمومی (7)

ماهنامه
تیر 1387 (1)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (1)
مهر 1386 (2)
شهریور 1386 (1)
مرداد 1386 (1)

صفحات


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
اخراجی های سمپاد
فرزانگان خوی
ezrael
پشت میله های سمپاد
رپر فرزانگان
sampad_jigar
خوشگل خانه
عشاق سمپاد

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



11:06 ق.ظ<-شنبه 8 تیر 1387<-شنبه 8 تیر 1387

GOD HAS CREATED US TO ....
to love but still to hate

to fly but stil to fall

to kill but still to let go of guilts


to catch but still let free in the blue skys

to be in the dark but stiil feel the beam of sun

to shine but still to rain

to live or to die

to laugh or to cry

tell me what i'm for
tell me why you have created me

tell............me.........
we disire good but still we love bads
we want to laugh but we
want crys
tll me why
tell me why





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

01:01 ق.ظ<-دوشنبه 17 دی 1386<-دوشنبه 17 دی 1386
کریسمس با کتاب

اول از همه سال نوتون مبارك باشهMERRY CHRISMAS

انگشت اتهام مردها مثل عقربه ی قطب نما كه همیشه رو به شمال ، همیشه زنه رو نشونه می ره

 

می خوام چند تا كتاب به شما معرفی كنم

حتما اسم كتاب بادبادك باز رو شنیدین. همون كتابی كه خالد حسین نوشته كه توش خیلی قشنگ وضعیت افغانستان رو در یك رمان زیبا توصیف كرده بود. حالا توی كتاب جدیدش كه هزار خورشید تابان نام داره اومده خیلی زیبا تر از یك زاویه ی دیگه به قضیه پرداخته!!!! اگه بخوایم یه مقایسه ی اجمالی بین این دوتا كتاب داشته باشیم، به نظر من توی كتاب اول خالد حسین خیلی توصیفات زیبایی از صحنه ها و وقایع داشت ولی توی بعضی جاهای احساسی كم میوورد. ولی حالا توی این كتابش غوغا كرده با حفظ سبق قدیم به توصیف زیبای احساسات می پردازه. تو بادبادك باز بیشتر درباره ی روابط بین پدر ها و پسر ها نوشته بود ولی توی این كتابش می ره تو كاره دخترا(خود خالد حسین گفته) كه احساساتی كه بیان می كنه برای من كه تازگی داشت. جمله ای هم كه اون بالا نوشتم از توی همین كتابه!

كتاب دومی كه در نظر دارم بهتون معرفی كنم خیلی كتاب جالبی ولی شاید بعضیاتون خوشتون نیاد چون به زبان انگلیسی. البته اگه فارسی می شد اون پیام های نهفته در كلمات رو از دست می ده. كتاب Chicken Soup for the Teenage Soul  . این كتا پر فروش ترین كتاب طبق آمار نیویورك تایمز شده. البته كتاب های دیگرش هم برای مادران و پدران و پسران هست كه اونا به درده شما نمی خوره. خواستین یه شعر عشقولانه ای، یه سخن قشنگی مناسب با سنتون در بیارید می تونین از این كتاب استفاده كنین.

كتاب بعدی هم كه می بینید كتاب كوهستانه كه خیلی از مطالب مورد استفاده در كوهنوردی رو به زیبایی و به اختصار توضیح داده كه اگه یه زمانی به فكر این افتادین كه برید كوه می تونه كمكتون كنه. شعر های جالب و نكته های قشنگی می تونین از توش در بیارین.

گفتم نظمم به هم نخوره این كتاب آخر هم انگلیسی كه البته تو كتاب فروشی ها نیست. به بررسی مناطق دیدنی و جذابیت های فلات ایران پرداخته. نكته ی قابل توجه اینه خود سازمان ملل هم خلیج فارس (فارس{تشدید بذارین روش}) رو به رسمیت شناخته.

چند تا كتاب دیگه هست كه فقط اسمشون رو می نویسم :

 

- متولد چهارم جولای اثر جیمز پترسون

 

- دختری با گوشواره اثر تریسی شوالیه

 

- دختره پرتقالی اثر یوستین گوردر

 

- پنج قصه از دختری كه تنها یك بار توانست خودش را بكشداثر مهرك قزوینی

 

- كلمات اثر جان پل سشقفثق

راستی یادتون نره توی همایشمون هم شركت كنید!!!!   امسال اگه خدا بخواد قراره خیلی خوب برگزار شه!





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

08:12 ق.ظ<-سه شنبه 13 آذر 1386<-سه شنبه 13 آذر 1386

با سلام خدمت دوستان همیشگی خودم!!!!

حالتون چجوره؟

ببخشید اینقدر دیر آپ می کنم! درس و مدرسه و ........؟؟؟؟!!!!!

می دونید که زیاد اتفاق خاصی نیفتاد تو این چند ما. گذاشتم جمه شه ییهو براتون بنویسم. اتفافقات مدرسه تو این چند ماه به شرح زیره:

 

1-دعوا تو مدرسه مد شد (خیلی باحاله ها!!)

 

2-احیا که به شرح ذیل می باشد:

 

عجب فضای روحانی و جلبی بود، خیلی حال کردیم!!! جاتون خالی!!!!

اول یه دو سه دست فوتبال زدیم بعد نامردا فرش پهن کردن وسط حیات که حال ما رو بگیرین. ما هم که کم نمیاریم، اینترنت وایرلس فرزانگان که بود!!!! فکر کنم یه حدود 5،6 گیگ آهنگ با بچه ها داونلود کردیم:

 

 

حالا ایخو هیچ پذیرایی در حد تیم ملی!!! هی دعا می خوندیم و زولبیا می زدیم!!!! بهدش هم که دیگه می دونید سینه زنی بود و ایصحبتا!!!!

 

 

3- داریم به قسمت های جالبش نزدیک می شیم!!!!!

 

4-اردو شبانه که باز این هم به شرح ذیل می باشد:

 

یه عده که رفتن استخر؟؟؟؟!!!!! ولی ما فوتبالی زدیم به بدن بچه که خیلی حال داد. بعد که اومدن هم که دوباره فوتبال زدیم. شام هم که از هایدا گرفته بودن فقط نمی دونم چرا تو منوی هایدا این نوعش هنوز ثبط نشده بود: نون با سس گوجه و مایونز و تکه های کالباس! البته من هم که شکمو هستم یه 7،8تایی خوردم با یه نوشابه ی خانواده ی کامل!

چادر اورده بودیم که چاد بزنیم با سیار و ... که البته ماشالله تو فرزانگان بق 10000220 ولت هست که ما ازش خیری ندیدیم. اینقدر قوی بود که دستگاه ها روشن نمی شدن.

حالا مراحل چادر زدن رو هم همراه با کقیاس (اونیکه چمباتمه زده) می بینید.

 

 

بعدش که آها بیا وسط !!!! اینقدر خوندیم که همسایه ها صداشون دراومد!!!!

از شام که به ما خیری نرسید ولی ما شکموها تو پاچه شلوارمون هم غذا پیدا می شه!!

گذاشتیم همه رفتن خوابیدن شروع کردیم سوسیس سرخ کردن!!!! اَی حالی داد!!!

 

 

 

بعدش هم که صبح شد رفتیم خونه!!!!

 

5- آقای آزادیان رفت مکه و کوروش هم قدرت و رو در دست گرفت!!

 

6- یه چند وقتیه دعوا نشده!!!!

 

7- خدا را شکر همه شادن و زندگیشونو می کنن.

 

8- دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه!

 

برای اطلاعات بیشتر به سایت خبرگذاری BBC مراجعه کنید.





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

08:10 ق.ظ<-سه شنبه 24 مهر 1386<-سه شنبه 24 مهر 1386

هر آنچه از کودکی خود به یاد دارم خوشی است و بازی و برنامه کودک! یادم نمی آید شبی گرسنه خوابیده باشم یا روزی به دنبال نان دست مردم را بگیرم و آن ها را التماس کنم که یکی از آدامس های مرا  بخرند. آسمان آن وقت ها آبی بود، حتی رنگین کمان هم گاهی سقف بلند خانه ی ما را تزیین می کرد.

 

اما حالا سال هاست که رنگین کمان را به جز در خواب و یا عکس های کتاب هایمان ندیده ام. آسمان دیگر آبی نیست، شهر ما دیگر آفتابی نیست. هر روز کودکان بسیاری دور از خانواده در یک خیابان شلوغ، زیر تابش آفتاب، که اینک دیگر رنگ زرد آن جای خود را به رنگ خاکستری توجه ما به یکدیگر داده است، گوشه ای نشسته اند و برای یک قرص نان چه کار ها که نباید بکنند.

 

پیرمردی کنار خیابان نشسته است و کتاب می فروشد، دلم برایش می سوزد و می روم یکی از کتاب های او را بخرم، از پیرمرد می پرسم قیمتش چند است؛ نگاهم می کند، نگاهی غمبار، به گمانم از پدربزرگم سنش بیشتر است. دست های لرزانش را جلو می آورد و عدد 5 را نشانم می دهد، منظورش را نمی فهمم و 10 اسکناس 500 تومانی می گذارم کف دستش. دارم می روم که صدای نامفهوم از پیرمرد بلند می شود، بر میگردم و او 9 تای آن ها را می گذارد کف دستم. بغض گلویم را می گیرد ... .

 

از سینما بیرون می آیم، ساعت 12 شب است، می بینم سه کودک آنجا نشسته اند، یکی تمبک در دست دارد، دیگری اوکاردئون می زند و پسر سومی در آن میان می رقصد.  بغض گلویم را می گیرد ... .

 

می خواهم بستنی بخرم، کنار دکه کودکی آدامس فروش گوشه پیاده رو نشسته، طفلک خواب است و دخلش همین طور جلویش ریخته. در همان حال می بینم مردی صدایش می زند، انگار رییسشان است. کودک چشمان خود را به زور باز می کند و یکهو از جا می پرد. مرد او را دعوا می کند و پول هایش را از او می گیرد. بغض گلویم را می گیرد ... .

می خواهم بروم و کتاب بخرم. در خیابان که راه می روم، مردم دور جسد مرد فلک زده ای که در خیابان خوابیده بوده حلقه زده اند. عده ای آنجا ایستاده اند و ناراحت، عده ای زیر چشمی نگاهش می کنند و می گذرند. عده ای حتی زحمت نگاه کردن را به خود نمی دهند. بغض گلویم را می گیرد ... .

 

می نویسم با دست هایی لرزان با چشم های گریان؛ می نویسم اما نمی دانم آیا تا به حال انسان بوده ام ؟می نویسم اما نه از فکرم بلکه دست هایم خود کلید ها را می فشرند؛ بغض گلویم انگار تازه دارد جان می گیرد و مرا وارد دنیایی دیگر می کند، دنیای دیگر، نمی دانم کجا هستم، خوابم یا بیدار، مستم یا هوشیار ... .

می خواهم بنویسم اما نمی دانم به چه زبانی، با چه جمله ای، با کدامین کلمه ...

 

نمی دانم این شهر را چه خوانم. شهر مه یا دود، شهر اشک یا خنده، شهر خواب یا بیداری، شهر عشق یا جدایی، شهر دوستی یا تنهایی،  شهر خانه یا قفس، شهر فقر یا ثروت ... .

 

آیا تا به حال انسان بوده ام؟

 





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

10:09 ق.ظ<-سه شنبه 3 مهر 1386<-سه شنبه 3 مهر 1386
What The World Means Right Now

Once when I went to a book fare in Tehran, they gave me a book which was titled ˝ PASS THE WORD ˝. That book was published by FAO –it’s an organization which helps poor people to have enough food for life- and it was included with some postcards with pictures of some people who were helped by this organization. In that book there were some pictures of some families who were helped by FAO. First I thought why they didn’t show poor people who need help but after a while I found out that they did the right thing because it’s better to show the filled part of a glass (A Farsi proverb).

As I told you the main purpose of that book was to tell the others how FAO helps poor people so I decided to pass these words by my blog instead of posting the postcards to other people.

So here’s some picture’s of those poor people who was helped by them. If you are interested in them visit   WWW.FAO.ORG   or WWW.TELEFOOD.COM .

 

Natalie Felix, 18,

Dominican Republic

 

I live in Batey Monte de Coca village with my cousin, her husband and their children. In the morning I help pluck chickens raised with help from TeleFood. I travel through abandoned sugar cane fields to school. The area is distressed after the sugar industry collapsed. The chicken is good at lunch with plantains. In the evening, friends and I rehearse a community musical. Young people need more work so project like TeleFood are important. I hope to enter university and become an engineer or paediatrician.

 

Rashed Sayed, 46, Egypt

 

I live in Fayum, south of the pyramids, with my husband sayed, our boys Hamada, 23, and Ahmed, 8, and daughters Samah,20 and Basma, 16. An army injury left Sayed unemployed. Basma helps with the cooking when she is not in school. She is very good at preparing the dough. In the morning I dress Ahmad and send him to school. I run to my roof to check on my TeleFood garden. Money from organic tomatoes and vegetables pays for Ahmes’s school. The kids love my fresh salads. I want to produce more next year for a better future.

 

Dayangani Rajapaksha, 40,

Sri Lanka

 

I live with my husband, Nimal, our two daughters and a son near Dunumula. Betel is the main crop. Its price swings with weather and disease. Rising at 4 a.m., I gather wood and cook breakfast. My mother prepares rice for the kids’ packed lunches. My father’s back injury handicaps him. The eggs we sell from our chicken coop, built with TeleFood, will help buy medicines. In the evening, I help my son Tharindu with his homework. Our children are good students. The coop should pay for tutoring. Their future looks bright.

 

Aynur Çabuk, 13, Turkey

 

I go to boarding school in Polatli. The school has been like a family since mother left work to care for my disabled brother. Father is in prison. As class vice-president, I wake other students for breakfast. The cafeteria cooks tomatoes and peppers we grow in TeleFood greenhouses. We learn new techniques that we teach others in village. Turkish and social studies are my favorite subjects. In the afternoon I work in the library and prepare for high school in Ankara. I dream of playing football and being doctor, to take care of my mother and brother.  I will miss my school and the fresh strawberries from our greenhouse.

 

Ana Nelida Herasme Ferreras,

48, Dominican Republic

 

I teach in primary school and live in El Estero near Haiti. I am widowed with five children. Two live with me, Niurka, 17, and Hamilton, 26. At 7:15 a.m. I ride ti work by moto taxi. Most students I teach come from families earning less than one dollar a day. Later I work with woman on a project producing sazon, a spicy sauce with celery and peppers. TeleFood provided mixers and utensils to process the vegetables. Money from working together keeps us enthusiastic. People want to stay on. This land has a future.

 

K.V. Leelasekara, 56, Sri Lanka

 

My wife Nalani and I live in Anamaduwa with our sons. When I rich my fields the fog is thick. I milk my cows, living an urn at the farmers’ cooperative, but the money from my herd is not enough. Some of us picks herbs together to dry and sell for traditional medicine. A TeleFood solar herb dryer is a secret of success. Through selling herbs, I’m building a house and our daughter attend university. After lunch of green gram and coconut sambol, my sons help sort herbs. If I make enough money, maybe the boys also will go to study.

 

Manisa Ranarijaona, 11,

Madagascar

 

I live in Ambohitseheno village with my parents and brothers Jary and Jorohasina. Around 5 a.m. I light the fire, cook porridge and go to school. Malagasy language is my favorite. In the TeleFood school garden we enjoy peaches and bananas. Today we planted brede, a leafy vegetable. Our teachers encourage eating vegetables in the hungry period before harvest. After school I work the bellows for dad, while he repairs tools. I want to be a farmer, to build on what I have learned in our school garden.

 

 

 





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

07:09 ق.ظ<-جمعه 23 شهریور 1386<-جمعه 23 شهریور 1386

از شانس بد ما امسال تابستون ما مسافرت بلند مدت نرفتیم . ولی همین باعث شد که با یه گروه کوهنوردی هر هفته افتاده باشیم کوه .  خیلی حال می داد چون اولا همه ی اعضای گروه آدم های پایه ای بودن و اینکه آدم وقتی طبیعت زیبای کشورش رو می بینه نمی تونه تحمل کنه جیغ نزنه و همین باعث می شد که آدم تو این مدت کوهنوردی یه کم تخلیه بشه علاوه براین ها کوهنوردی درس گروهی بودن و جوانمرد بودن رو نیز به آدم ها می آموزه.

 حالا من هم می خوام اون وسایلی رو  که برای کوه لازمه با یک مقداری توضیحات بهتون بگم .  تا شاید شما هم تصمیم بگیرید با یکی از این گروها این کار رو امتحان کنید .

 

 

 

1-     همون طور که می دونید اولین چیزی که برای کوهنوردی لازمه یک کوله با اندازه ی مناسب . نمی دونم می دونید یا نه که اندازه ی کوله و سایز اون رو با لیتر بیان می کنن و برای کوهنوردی در ابتدای کار یک کوله ی 60 لیتری کافیه .

2-     مهم ترین چیز هایی که انسان نیاز داره غذا و خوابه ( البته دستشویی از همه مهم تره) .  توی کوه که دستشویی نیست ، غذا هم که همش کنسرو پس فقط می مونه یه خواب که باید درست و حسابی باشه. برای خواب هم چند تا چیز لازمه . یه زیرپایی ضدآب که تقریبا نقش تشک رو داره ریال و یه دونه هم کیسه خواب گرم و نرم . که توی عکس می بیند که همنورد های خوشخواب ما چطوری گرفتن خوابیدن.  البته یه چیزی بگم اینقدر اونجا خوش می گذره که اصلا خوابیدن یادتون می ره.

3-     یه چیز دیگ که خیلی وقت ها نیاز می شه چادر کوهنوردیٍ که البته زیاد با چادر های دیگه فرقی نداره فقط جمع و جور تره و اینکه ضدآبه بعضی هاشون هم ضد بادن یعنی ارتفاع کمی دارن که باد نندازشون. توی عکس کوله اون آبیه یک دونه بستشه .  ولی تو عکس مال چند تا از همنوردهای ما رو می بینید .

4-     اجاق گاز کوهنوردی هم لازمه برای گرم کردن غذا ها و کنسرو ها . البته اجاق دردسر دراه چون گازش به سختی گیر میاد و اینکه خودش هم گرونه ؛ به خاطر همین من از منقل های کوچک کوهنوردی استفاده می کنم همراه با قرص های جامد سوخت .

 یادمه وقتی راهنمایی بودیم تو امتحان شیمی آقای سرکوهکی یه سوال داده بود که کوهنوردها برای اینکه دمای جوش آب رو در ارتفاعات بلند کوه بالا ببرن چی کار می کنن؟ یکی از بچه ها نوشته بود منقل کوچک همراه خود می برند . وقتی اینو ما شنیدیم تا چند وقت این سوژه ی خنده بود ولی حالا می فهمم بیچاره حق داشته !!!!

5-     برای ما ضعفا هم یه باتوم (عصای کوهنوردی) لازمه !!!

6-     بقیهی چیز ها هم خرت و پرت هایی که هرکی به نظر خودش می یاره مثلا دستکش و پانچو (یک چیزی شبیه بارونیه)، هد لایت HeadLight برای شبنوردی ، کونیکت هم برای آویزون کردن چیز ها به کوله یا برای بالا رفتن از صخره ، از این چیزهایی که هم چاقو هستن هم همه چی و یه کتاب شعر ها و ترانه های قدیمی که در دوجلده که تو شکل می بینیدش برای آواز خوندن کنار آتیش یا توی راه  ( توصی می کنم اگه  حتی کوه هم نمی خواین برین این کتاب ها رو بخرید )

7-     یه دوربین خوب هم لازمه اگه ضد آب و ضربه باشه هم که نورالانور و اینکه مثل من CD یا DVD  عکس ها رو گم نکنید . این عکس هایی هم که زیر می بینید به زور پیدا کردم.

امیدوارم از این مطلب خوشتون اومده باشه و در آینده ای نزدیک شما هم با یکی از این گروه های کوهنوردی برین کوه . 

در ضمن این شعر هم که می نویسم یکی از ترانه های قدیمی که توی کوه زاید خونده می شه :

 

 

نرمک نرمک از لب چشمه می آید          رعنا

خندون خندون ناز و کرشمه می آید        رعنا

دلبر             رعنا          ستمگر           رعنا

مایه ی نازی    عمر درازی   گل مایی     رعنا

چه بلایی     رعنا

اندک اندک در سر کویت افتادم              رعنا

لنگان لنگان راه وصالت پیمودم               رعنا

باد بهاری      صبر و قراری   گل مایی     رعنا

چه بلایی     رعنا

دریا دریا در شب هجرت خون گریم         رعنا

یک دم بازآ تا که ببینی چون گیریم         رعنا

باغ امیدی صبح سفیدی گل مایی         رعنا

چه بلایی     رعنا

 

 

 

 

 

P.S. BUY THE BOOKS IN THE FOLLOWING PICTURE

     





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

06:08 ق.ظ<-دوشنبه 29 مرداد 1386<-دوشنبه 29 مرداد 1386

همه ی شما می دونید وبلاگ من تا مرز فروش هم ژیش رفت . چون من معتاد شده بودم و پول مواد می خواستم ( تریپس این فیلما هست وقتی یکی از میادین خدافطی می کنه می گن معتاد شد Smiley) اما حالا اومدم اون دوران رو جبران کنم با کمک شما و نظر های شما .

توی این آپم یه داستان نوشتم که اگه یه خواهر یا برادر یا یه بچه ی کوچیک تو فامیل دارین برای این که شب بخوابونینشون خوبه  . آخه می خوام برم تو کار داستان کودک و خردسالان.  ببینید از داستان من خوشتون می آید ؟

HERE's The Story:

NOTE: All people in this story are not real persons and if you think you ars like one of them you should not read this story

یکی بود یکی نبود ، یه خدایی بالا بود .   توی شهره قشنگه ما یه جایی اون دوردورا  یه پسری زندگی می کرد. شبا که اون می خوابید روزا که از خواب پا می شد بش می گفتن درستو بخون درستو بخون .. .  .

یه روز خواب که پا شد دید همه اومدن گرفتنش توی بغل .   باباهه گفت هر چی می خوای لب تر کن می خرم برات .  مامانه گفت کجا بریم برای سفر .  بچه ها اگه  گفتین چی شده بود ؟  پسر خوب قصه ی ما یزهوشان قبول شده بود .

ساله اول که اونجا رفت نمره هاش خوب بود و خوب هر سالم بهتر می شد ولی پسره شهره قشنگه ما دیگه شادی نمی کرد با دوستاش بازی نمی کرد . 

یادش میومد بچه که بود اون قدیم قدیما باشگاه ورزش می رفت تو کوچه فوتبال می زد اما همه ی اینا شده بود دود تو هوا . 

همین طور ادامه می داد توی اون مدرسه دوستای خوبی می یافت .  صبحا زود از خواب پا می شد که بره به مدرسه قبل از اینکه همه برسن فوتبالو استاد کنه با رفقا .

وقتی رفت دبیرستان تازه اوباش زدنو فرا گرفت توی اون مدرسه ی ...  دوستای بهتری داشت .  اردوهای جورواجور اردوگاه های پر از شادی و سرور .   تو اردوها خیلی حال می کرد با بچه ها بازی می کرد . 

راستی اون معلماش همشون عوض شدن توی اون دبیرستان دیگه نمرها خوب نبود . امتحانا آسون نبود .

پسر خوب قصه ی ما از زندگی هیچی نمی خواست جز دوتا دوست خوب و اینکه دانشگاه بره  ، نمو دونست که تا اون موقع چه زجرها باید بکشه . 

توی تابستونه آخرش می دونست آرامشه قبل از توفانه . همش دنباله بازی بود و درس و از بر نمی کرد . 

داستانه ما ادامه داره توی اون شهره قشنگ پسره کار ها داره .  اما دیگه من خسته شدم بقیش بسته می شه برای خود شما کوچولو های عزیزم.





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

Designers
LostLord+Alireza Asgari